یک گلوله شلیک کنم
به حضورم کنار او
یک گلوله
که تمام کند باران پشت شیشه را
یک گلوله به خودم
که تمام شود این در به دری
یک گلوله که بمیرند کافه های این شهر
یک گلوله که از خودم شلیک شوم به سمت گوری
که در عمق دو متری آرامش
به خواب روم..
با این فراوانی مرگ
چه طور از من دریغ می کنید
یک وجب خاک را؟
بیست و چندم دی ماه ٨٨
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳٩ ب.ظ توسط هدا عمیدی
چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸
مادرم دو سیب زایید
که خواهرانم شدند
من شدم یک انجیر
سال هاست از این شاخه آویزان مانده ام..
دی ٨٨
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠٤ ق.ظ توسط هدا عمیدی
جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸
سر می روم از روی این صندلی
کمی مایل به چپ
می ریزم کف اتاق
کف اتاق ،چشم راستم
دنبال چشم چپم می گردد
نگران نیستم
کمی اینجا استراحت می کنم
کمی بالا می آیم، کمی موجی می شوم
کمی که در خودم جمع شدم
مثل کاغذی مچاله می افتم کنار میز
فردا صبح از زمین بالا می چکم
و از اینکه چشمانت را بلعیده باشم اصلا تعجب نمی کنم:
دیشب بدجوری با هم قاطی شده بودیم!
۵ / ٩ / ٨٨
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠٢ ب.ظ توسط هدا عمیدی
جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸
با بی تویی هایم چه کنم
با پاهایم که هنوز از ساحل بازنگشته اند
با انگشتان سرگردانم چه کنم
میان این همه صندلی های خالی
چشم هایم خسته شدند
بس که دنبال تو گشتند
کم کم دارم می پوسم اینجا
از فردا باز هم
کنار دریا راه می روم و عق می زنم
از پوست تنم خسته می شوم
از خواب و بیداری خسته می شوم
از این خسته شدن ها خسته می شوم
همین امروز و فرداست که بادی بوزد
خاکسترم کند و با خود ببرد
و با نسیمی در کوچه ای از لندن
بریزدم روی شانه هات
عجب دنیای کوچکی!
یک روز من نگاهت را از تنم می تکانم
یک روز تو خاکسترم را از روی تنت.
٩ / ٨٨
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤۸ ب.ظ توسط هدا عمیدی
شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸
میان خطوط تنت گم می شوم
این همه خاطره به تنت چسبانده ای که چه ؟
هر بار راهم را گم می کنم
تا برسم به لب هات
این ناخن های لاک زده تکه پاره ام کرده اند .
هزار بار تماشایت کردم
که از آغوشی به آغوشی دیگر می روی
هزار بار – تصادفا ً- برخوردم به تنت
در بستر زنی که هرگز ندیده ام
این همه خاطره را با خود کجا می بری
نمی خواهم تو را هم مثل یخچال خانه
پر از عکس های جور و ناجور ببینم
تا من این چای را در فنجان می ریزم
تو هم این ها را از تنت پاک کن
-دورشان بریز!
نگو نه!
آنوقت تو هم می شوی مثل یخچال :
هرگز نگاهت نخواهم کرد!
با من حرف بزن
مرا از این دلشوره رها کن
نگو که تمام این هفته
با یک یخچال همخوابه بودم.
١۶ آبان ٨٨
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳۸ ب.ظ توسط هدا عمیدی
پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸
دیوار: بی پنجره،بی صدا
از ستاره ها ، دور دور دور
هوا آلوده به سرب
آلوده به نفس هامان
بی چاره روبهان گمشده
بی چاره من .
انگشتان میان سنگ
بی چاره چشم ها
بی چاره آسمان
در کاغذ سیگاری بپیچ دنیا و دود
دود
دود
دود کن!
پلی به ستاره
بی هوا،بی چشم،بی صدا :
دود شو..دود
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٧ ب.ظ توسط هدا عمیدی
پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸
بسی رنج بردیم در این سال سی / که فقط رنج برده باشیم ، مرسی!
این روزها با این گلوله های سرگردان
چه سرگیجه ای اینک
و چه سرها که به باد
و چه سرها که بر دار..
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٤ ب.ظ توسط هدا عمیدی
جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸
آنقدر پاییزی ام
که بی بهانه می خشکم
و میوه هایم
نرسیده از شاخه می افتند
میان خش خش تنم
هزار گردبادست که می وزد
می وزد میان خاطراتم
می وزد میان خواب هایم
می وزد میان من و تو ام
همه چیز را با همه چیزی می آمیزد
آنقدر که دستم رنگ چشمات می شود
و خواب هایم
لای موهات گیر می کنند
زمین گرد است
و در آن هیچ چیز خیلی دور نیست
دستم را از این افق
حلقه می کنم دور گلوگاهت
می دانم در این میان
ایفل یا در گلویم فرو می رود
یا پهلویم
اما این عطر سبزرنگ
از میان موهای توست که می آید
نزدیکتر بیا
بگذار زمان به عقب برگردد
من با پاره های ایفل در رحمم
باز هم میوه خواهم داد.
9-8/87
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠۱ ب.ظ توسط هدا عمیدی
دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸
بردار..نوشتنم نمی آید..نکند نوشتن به ما نمی آید؟؟
خواب..لباس خواب.. سپیدتر..خون..خون آلود : خواب خون آلود..
شب شده..
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٢ ب.ظ توسط هدا عمیدی
شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸
به به! عجب گاوی!
.. و چه سالی بود این سال 87..مثل سواری با قایق موتوری روی آبهای نیلگون خلیج فارس بود! هی آدم و می برد بالا ، هی می کوفت زمین..بسیار مطلوب بود..!
و این 87 که ما رو مجنون و مجذوب و مغلوب و... و خلاصه ما رو خیلی چیزها کرد..سال 88 کاش با ما مهربونتر باشه..البته نه که نگیم خدا رو شکر..نه!اگه نگیم که خدا قهرش میگیره.اما کاش 88 بهتر باشه..ایشالله گاو خوبی باشه..
سال خوبی داشته باشید..نوروز مبارک..
تا بعد
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱٩ ق.ظ توسط هدا عمیدی
